مقاله

نقد هنر در دوران باستان و قرون وسطی

نقد هنر در دوران باستان و قرون وسطی

از دوران باستان، فیلسوفان به نظریه پردازی در مورد هنر، و همچنین انتقاد از آن پرداخته اند. به عنوان مثال، افلاطون[۱] هنر را به عنوان شکلی از دانش، که در مرتبه ی پایین تر قرار دارد می نگرد، به گونه ای که آن را توهمی از علم می نامد. در کتاب جمهور[۲]، او نقاش را “خالق ظاهر” توصیف می کند، و بر این مساله اشاره دارد که آن چه که نقاش خلق می کند غیر واقعیست و بیشتر از آن که موجودیتی واقعی باشد، تصویری از موجودیت است. یک نقاشی در بهترین حالت “بیان مبهمی از حقیقت است.” افلاطون بین تصویر یک پدیده، یا خود آن پدیده و ایده ی واقعی آن که در ذهن خداوند وجود دارد تا حدودی تمایز قائل می شود. با درنظر گرفتن این مساله، نقاش فقط با تصویر سروکار دارد و به پدیده یا ایده ی آن توجه نمی کند . بنابراین، هنر یک فریب است: “نقاش یک پینه دوز، نجار یا کسی دیگر را به تصویر می کشد، بی آن که چیزی در مورد هنر آن ها بداند؛ و اگر او هنرمندی ماهر باشد، می تواند با نشان دادن عکس نجاری که در دوردست قرار دارد کودکان یا افراد ساده اندیش را فریب دهد، به طوری که آن ها خیال می کنند به یک نجار واقعی نگاه می کنند. افلاطون می نویسد که آثار هنری” چیزی جز تقلیدی که سه بار از حقیقت دور شده است نیست، و می تواند به راحتی بدون هیچ دانش از حقیقت ساخته شده باشد، چرا که آنها فقط نماد هستند و واقعیت ندارند.” تقلید – ترسیم اشکال – نباید قاعده ی اصلی زندگی کسی باشد، گویی که هیچ چیز دیگری در او والاتر نیست. می توان این مساله را انتقادی ماورالطبیعی در نظر گرفت: از دیدگاه افلاطون، هنر در بهترین حالت بهترین راه جهت ساده کردن و انتقال ایده های پیچیده – حقایق فلسفی – به مردم ناآگاه است، اگر چه از نقطه نظر حقیقت مطلق، هنرمند نیز فردی کاملا ناآگاه است.

Mark Tansey, The Triumph of the New York School | 1984

ارسطو[۳] رویکردی تقریبا متفاوت نسبت به نظریه افلاطون در مورد هنر اتخاذ کرد، اگر چه او نیز  هنر را شکلی از تقلید می دانست. او در رساله فن شعر[۴]، که شاید تاثیرگذار ترین اثر در زمینه ی هنر در طول تاریخ است، به طور واضح نشان داده که هنر مساله ای اخلاقی است، چرا که با شخصیت آدمی سروکار دارد. دلایل تقلید انسان به گونه ای تصور می شود که گاه در مقایسه با زندگی واقعی موفق تر، یا بدتر هستند، و یا زندگی آن ها مثل زندگی واقعی است. او استدلال می کند که تقلید غریزه ای انسانی است، و به این دلیل، آثار هنری تقلیدی، به هر شکلی که خلق شوند، انسان را عمیقا تحت تاثیر قرار می دهند. چنین اثراتی تحریک کننده و آرامش بخش هستند؛ بیننده، انسان به تصویر کشیده شده و وضعیت او را درک کرده و با او ابراز همدردی می کند، آن چه را که آن ها حس کرده اند احساس می کند، و از تجربیات آن ها، که تقلیدی ماهیت گرایانه از آن چیزی است که همه ممکن است تجربه کنند، می آموزد. لذا، بیننده با آن ها که در تراژدی – بالاترین شکل هنر، چرا که قهرمان یک تراژدی نوعی برتر از انسان عادی است – رنج می برند و ابراز همدردی می کنند، در حالی که به خاطر رنج بردن خود و شرایطی که این رنج بردن از آن حاصل می شود دچار وحشت می شوند، چرا که این قهرمانان، اگرچه نه در واقعیت ولی از نظر ذهنی، خود بیننده هستند. از دیدگاه ارسطو، هنر درسی در زندگی است، و به این خاطر ارزش اجتماعی و انسانی بالایی دارد. او اولین منتقدی بود که دیدگاه روانشناختی داشت، و ایده ی او در مورد پیوستگی هنر و اخلاق – هنر در خدمت آموزه های اخلاقی – در دوره های امروزی نیز تاثیرگذار مانده است.

پلوتینوس[۵]، هنر را بیشتر پدیده ای عرفانی می دانست تا به عنوان مساله ای دنیوی. او یکی از بنیانگذاران فلسفه نو افلاطونی[۶] در روم بود، و عقاید او در مورد هنر منعکس کننده نظریه های افلاطون است، اما تفاوت های تاثیرگذار مهمی نیز با آن دارد: پلتونیس این ایده را بیان کرد که هنر می تواند زیبا باشد و زیبایی های دنیوی آن، بازتابی از یک زیبایی معنوی والاتری است. بر اساس کتاب انئاد[۷] پلوتینوس، او اعتقاد دارد که با تفکر در مورد هنر زیبا، می توان نسبت به زیبایی معنوی والاتر بصیرت پیدا کرد و حتی با آن ارتباط – یکپارچگی عرفانی – برقرار کرد. پلوتینوس هنر را مستقیما به حوزه های فکری بالاتری ربط می دهد که افلاطون آن ها را بی ارتباط با هنر می دانست، و او این حوزه ها را به همان میزان که فکری هستند، عرفانی نیز تصور می کند – به این معنی که او بر آرمان های عرفانی که در درک و تحلیل ذهنی دخیل هستند تاکید می کند. این دیدگاهی است که در عقاید افلاطون به طور ضمنی وجود دارد. در نظر پلوتینوس، هنر تجسم مبهمی از عرفان خالص است، و به همین دلیل است که تقدس و معنویت در زیبایی هنری نهفته است.

می توان گفت که از آن دوره به بعد، همه نقدها در مورد هنر بسط ایده های این سه فیلسوف، و یا گاهی ترکیبی از این سه ایده است: هنر می تواند به عنوان تقلید، پدیده ای روان شناختی و اخلاقی، و یا معنوی دیده شود. با توجه به اینکه این متفکران ایده های مهم و پایدار در مورد فلسفه ی هنر ایجاد کردند، اما آنان منتقدان واقعی هنر نبودند. نقد هنر، هر چقدر هم که توسط تعمیم های نظری در مورد آن بحث شود، لزوما مساله ای است که نسبت به نظریه پردازی در مورد هنر عمومیت کمتری دارد. لیونلو ونچوری[۸] در کتاب مهم خود، تاریخچه نقد هنر (۱۹۳۶)، می پرسد: نقد چه چیزی جز رابطه بین اصل قضاوت و درک اثری هنری یا شخصیتی هنرمندانه است؟ اصل قضاوت را می توان توسط ایده های کلی در مورد هنر توصیف کرد، درک اثر هنری یا یک شخصیت هنرمندانه لزوما شامل پرداختن  به مسائل جزئی است. بنابراین، از دیدگاه ونچوری، ژنوکریت[۹] (قرن سوم قبل از میلاد) اولین منتقد هنری بود، چرا که او تلاش داشت رابطه ای بین اصول هنری خود، که جز قضاوت های هنری محسوب میشد، و شخصیت های هنری ملموس پیدا کند. به عبارت دیگر، ژنوکریت – که خود مجسمه ساز و نویسنده بود– فلسفه ای هنری داشت، که با معیار قرار دادن آن آثار تعدادی خاص از هنرمندان را می سنجید، و پس از ارزیابی، می کوشید حقیقت هنری را در آن ها از طریق معیارهای این فلسفه بیابد.

رویکرد ژنوکریت تا عصر رومی ها تداوم یافت. لوسین[۱۰] وکالیستریتوس[۱۱] نویسندگان این دوره اذعان داشتند: “یک اثر هنری نیاز به یک ناظر هوشمند دارد که فراتر از لذت تماشای یک اثر اندیشیده، تا بتواند در موردآنچه می بیند با استدلال قضاوت کند.” آن ها در جایی دیگر اشاره داشته اند: ” یک فرد خبره کسی است که با یک حس هنری دقیق، بداند چگونه ویژگی های متفاوت موجود در یک اثر را تشخیص دهند، و استدلال را با چنین درکی در آمیزد.“بنابراین، در دیدگاه پیشینیان، منتقد باید فردی خبره باشد، کسی که هنر را می شناسد و برای آن ارزش قائل است، که لازمه ی این امر استدلال توام با ظرافت طبع است. در واقع، بر اساس نظر کوینتیلیان[۱۲] یک خبره واقعی – قاضی متخصص در امر هنر – قادر است همانند گفته های ونچوری، منطق هنر را درک کند، در حالی که یک فرد عادی تنها جنبه ی ظاهری آن را حس می کند.

نظریه پردازی در مورد هنر در قرون وسطی تحت سیطره ی مسیحیان نیز ادامه یافت. اگر چه آگاهی خاصی از خصیصه ی مادی هنر قرون وسطی وجود داشت، فیلسوفان نه تنها  تلاشی جدی برای ادغام این ویژگی مادی با ویژگی های نظری انجام ندادند،  بلکه نظریه های خود را نیز با بحث در مورد هنرمندان خاص به طور وسیعی محدود کردند. به طور کلی، متفکران قرون وسطی بیشتر به معنای نمادین هنر، که در نگاره شناسی اخلاقی و مذهبی مشهود است، توجه می کردند. این ویژگی ها در پیکره نگاری اخلاقی و دینی مشهود بود. در ضمن، آنها همانند افلاطون، بین قضاوت حسی و قضاوت استدلالی تمایز قائل می شدند، و قضاوت استدلالی را را به دلیل بنا شدن بر پایه ی قوانین زیبایی اعطا شده توسط خدا برتر می دانستند. سنت آگوستین[۱۳] ایمان خود به مسیح را به عنوان یک ابزار نظری استفاده کرده است. او در دا نچرا بونی[۱۴]، یا دیگر آثارش عقاید پلوتینوس را تشریح کرده، و بر  تعالی یا رفعت از زیبایی مطلق تاکید دارد، که زیبایی اثر هنری نیز (با وجود کم اثر بودن) بازتابی از این تعالی و رفعت است. او شاخصه های ظاهری تصاویر را مورد بحث قرار می دهد، به گونه ای که اغلب وابستگی مذهبی خود را نشان می دهد؛ به این ترتیب، سیاه زشت است، اما در صورت استفاده مناسب زیبا می شود، همانگونه که جهان زیبا است، حتی اگر در آن گناهکاران زندگی کنند که زشت هستند. در مدخل الهیات[۱۵] ، سنت توماس آکویناس[۱۶] ، نیز از مسیحیت به عنوان مدل نظری خود استفاده می کند، و بین حس ها،  بینایی و شنوایی والاتر میداند زیرا که ابزاری برای دانش سازمان یافته هستند، و حس های نازل تر – لامسه، بویایی و چشایی – که این مزیت را ندارند تمایز قائل شده است. اما سنت توماس پا را فراتر از اصول معمول نظریه مسیحی می گذارد و اظهار می کند که زیبایی به این دلیل قابل تحسین است که باعث تحریک تفکر نظری شده و لذت بخش می باشد، چرا که امیال را ارضا می کند، ای نظریه او در آن زمان ایده ای بسیار مدرن بود.

مقدمه ای بر نقد هنری  (بخش اول )

نقش منتقد ( بخش دوم)


[۱] Plato، آریستوکلس ملقب به افلاطون یا پلاتون ‏ (۴۲۸/۴۲۷ پ. م. تا ۳۴۸/۳۴۷ پ. م) دوّمین فیلسوف از فیلسوفان بزرگ سه‌گانه یونانی (سقراط، افلاطون و ارسطو) است. افلاطون نخستین فیلسوفی است که آثار مکتوب از او به جا مانده است. همچنین بسیاری او را بزرگترین فیلسوف تاریخ می دانند.

[۲] The Republic، کتاب جمهور اثر سترگ فلسفی افلاطون است که از مشهورترین و تأثیرگذارترین متون کلاسیک فلسفه سیاسی در غرب به شمار می‌آید. کتاب شامل ۱۰ نمایشنامه‌ به صورت گفتگو میان سقراط و افراد دیگر است و در آن به مسایلی از قبیل عدالت، نوع حکومت و حقیقت پرداخته شده‌است.

[۳] Aristotle، اَرَسطو (زاده ۳۸۴ ق م. -درگذشته ۳۲۲ ق م) از فیلسوفان یونان باستان بود. او که یکی از مهم‌ترین فیلسوفان غربی به حساب می‌آید شاگرد افلاطون و آموزگار اسکندر مقدونی بود. تالیفات او در زمینه‌ها و رشته‌های گوناکون من‌جمله فیزیک، متافیزیک، شعر، زیست شناسی، منطق، علم بیان، سیاست، دولت و اخلاق بوده‌اند. ارسطو به همراه سقراط و افلاطون از تأثیر گذارترین فیلسوفان یونان باستان بوده‌است. این سه تن فلسفه غربی (آنطور که برای ما آشنا است) را بر اساس فلسفه ماقبل سقراط یونان بنیاد نمودند. ارسطو فلسفه را به‌عنوان «دانش هستی» تعریف می‌کرد.

[۴] Poetics، (فن خطابه = بوطیقا (مهم ترین میراث فلسفی ادبی یونان، اولین کار بازمانده در حوزه نظریه دراماتیک و اولین رساله فلسفی موجود با تمرکز بر نظریه ادبی است. ارسطو در فن شعر، مفهومی را بررسی می‌کند که از آن تحت عنوان «شعر» یاد می‌کند.

[۵] Plotinus، فِلوطین یا اِفلوطین یا پلوتینوس به گونه‌ای آخرین فیلسوف متأثر از تمدن یونان است. او متولد ۲۰۴ یا ۲۰۵ میلادی است، امروزه بیشتر او را از اهالی مصر می‌دانند که در مکتب اسکندریه با فلسفه آشنا شد. فلوطین یکی از موثرترین و الهام بخش‌ترین فیلسوفان جهان گردید. بدون اغراق می‌توان گفت از لحاظ میزان تاثیر فلسفه فلوطین، که مهم‌ترین فیلسوف نو افلاطونی و به نوعی نماینده تمام و کمال آن است، تنه به فلسفه افلاطون و یا ارسطو می‌زند

[۶] Neo-Platonism، فلسفه افلاطونی نوین یا نوافلاطونی، آخرین مکتب فلسفه یونان بود. فلوطین، فیلسوف یونانی، شکل قطعی فلسفه افلاطونی نوین را در قرن سوم میلادی به آن بخشید. فلاسفه دنیای کهن و همچنین فلاسفه دوران رنسانس که امروزه «نوافلاطونی» طبقه بندی می‌شوند، خودشان را «افلاطونی» می‌خواندند.

[۷] Enneads، فلوطین، به اصرار شاگردان خود دست به نوشتن زد و نوشته‌های او را شاگردش، فرفوریوس در ۵۴ رساله گرد آورد. فرفوریوس نوشته‌ها را در شش دسته ۹تایی مرتب ساخت و هر دسته را یک «انئاد» نامید. (در زبان یونانی به معنای ۹ گانه‌است و در عربی تاسوعات نامیده می‌شود)

[۸] Lionello Venturi

[۹] Xenokrates of Sicyon

[۱۰] Lucian

[۱۱] Kallistratos

[۱۲] Quintilian، مارکوس کوئنتیلی یا کوین تیلیان (متولد ۳۵ میلادی در کالاهرا، مرگ، لاریخا – ۱۰۰ میلادی) بلاغت‌دان، فیلسوف، و ادیب رومی اهل هسپانیا بود که به گستردگی در نوشته‌های مکاتب بلاغیِ سده‌های میانه و رنسانس به او اشاره شده است.

[۱۳] St. Augustine، مارکوس اورلیوس اوگوستینوس معروف به اوگوستین قدیس (Saint Augustinus) از تأثیرگزارترین فیلسوفان و اندیشمندان مسیحیت در دوران باستان و اوایل قرون وسطی محسوب می‌گردد. او از شکل دهندگان سنت مسیحی غربی (کاتولیک و پروتستان) به حساب می‌آید.

[۱۴] De natura boni

[۱۵] Summa Theologic، بهترین کتاب نوشته شده (در سال‌های ۱۲۷۴-۱۲۶۵) توسط توماس آکویناس می‌باشد. این کتاب هر چند ناتمام است ولی یک کتاب کلاسیک تاریخ فلسفه و پرنفوذترین کتاب در ادبیات فلسفی غرب می‌باشد. در سراسر این کتاب، آکویناس به متن‌های مقدس، ارسطو، آگوستین، و دیگر دانشمندان یهود، یونانی، رومی، مسیحی و مسلمان ارجاع می‌دهد. این کتاب دارای سه فصل اصلی است و هریک از این فصل‌ها درباره یک زیربخش الهیات مسیحی است.

[۱۶] St. Thomas Aquinas، قدیس توماس آکویناس (ح.۱۲۲۵-۱۲۷۴) ، معروف به حکیم آسمانی، فیلسوف و متاله مسیحی بود. او اعتقادات مسیحی را با فلسفه ارسطو تلفیق کرد. فلسفه او از ۱۸۷۹ تا اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی فلسفه رسمی کلیسای کاتولیک بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.